جرعه جرعه تا غدیر

http://www.tvshia.com/sites/default/files/field/photo/tvshia.com-gadire-khom_1.jpg

پایگاه تحقیقاتی غدیر در نظر دارد به منظور آشنایی مخاطبان گرامی با واقعه ی غدیر، رویدادهای مربوط به آن ، و همچنین پاسخگوئی به سوالات و شبهات اعتقادی جامعه طرح کتابخوانی غدیر را با نام «جرعه جرعه تا غدیر» تقدیم مخاطبان نماید. 

لذا این سیر مطالعاتی در سه سطح مقدماتی، متوسطه و پیشرفته تنظیم شده است تا مخاطب در یک مسیر مشخص و گام به گام با معارف عمیق و ارزشمند غدیری آشنا گردد.

سیر کامل مطالعاتی غدیر

سطح مقدماتی

سطح متوسطه

سطح پیشرفته

طبیعی است که این سیرکتابخوانی با توجه به دسترسی به منابع و چاپ کتاب های جدید در رابطه با غدیر و مباحث مربوط به آن به روز رسانی خواهد شد. 

یا علی

آشنایی با صحیح بخاری - قسمت هفتم

موضعگیری بخاری نسبت به امیرالمومنین، علی (علیه السلام) -3

گفتیم به خاطر رواياتي که بخاري نقل کرده است، نزد اهل سنت مشهور است که اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) به خواستگاري دختر ابوجهل رفته است؛ اما رواياتي است که در خود صحيح بخاري هم نقل شده در جلد 5، صفحه 2004، حديث 4932، کتاب النکاح به اين صورت است که حضرت بروي منبر فرمودند «إِنَّ بَنِي هِشَامِ بنِ المُغَيرَة إِستَأذَنُونِي فِي أَن يَنكِحُوا إِبنَتَهُم عليّ بن أبي طالب» خاندان هشام بن مغيرۀ (هشام بن مغيره همان ابوجهل است) از من اجازه گرفتند که آيا مي توانيم دخترمان را به علي بدهيم؟
اميرالمؤمنين در جنگها شجاعت بسياري از خود نشان داده بود. در بسياري از جاها نماينده پيامبر اکرم بودند. پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به عنوان نماينده به مأموريت مي فرستادند و همانطور که احمد بن حنبل گفته درباره هيچ يک از صحابه فضائلی مثل اميرالمؤمنين (علیه السلام) مطرح نشده است. لذا گفتند قطعاً بعد از رسول خدا کسي که با اين همه اوصاف کمال است شايستگي خلافت دارد، پس ما دختر خود را به او بدهيم. آنها از پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اجازه خواستند که اي پيامبر! علي دختر شما را دارد، آيا اجازه مي دهيد که ما دختري از خاندان خود را به او بدهيم؟
پس بحث خواستگاري حضرت علي(علیه السلام) از او نيست بلکه آنها از حضرت خواستند که دخترشان را بگيرد. جالب اينجاست که آنها متوجه مي شوند که بيايند از پيامبر اکرم براي اين کار اجازه بگيرند و حضرت فرمودند «فَلاَ آذَنُ ثُمَّ لاَ آذَنُ» من به هيچ وجه اجازه نمي دهم؛ مگر اينکه علي ابن ابي طالب بخواهد دختر من را طلاق بدهد بعد برود با دختر تو ازدواج کند؛ اما اينکه شما دخترتان را به علي بدهيد درحالي که دختر من هم در نکاح اوست اين ممکن نيست؛ «إِلّا أَن يُرِيدُ إبن أبي طالب أَن يُطَلِّقَ إِبنَتِي وَ يَنكِحُ إِبنَتَهُم ، فَإِنَّمَا هِيَ بَضعَةٌ مِنِّي يُرِيبُنِي مَا رَابَهَا، وَ يُؤذِينِي مَا آذَاهَا» فاطمه پاره تن من است و هر آنچه که او را اذيت کند من را اذيت کرده و هر آنچه او را ناراحت کند من را ناراحت کرده است.
اين متن هيچ مشکلي ندارد و هم احترام صحابه را به پيامبر اکرم مي رساند و هم اصل قضيه اي که اهل سنت به آن اعتقاد دارند که اجمالي براي احتمال ازدواج حضرت علي با دختر ابوجهل است در اين مطرح شده است، اصل را هم منکر نمي شود؛ اما علاوه بر اين روايت بخاري دو متن ديگر را هم نقل کرده است که اين دو متن با روايت اول در تعارض است.
روايتی در صحيح بخاري، جلد 3، صفحه 1132، حديث 2443، از زهري از امام سجاد عليه السلام از مسور بن مخرمۀ است که بعد از شهادت امام حسين (علیه السلام)، مسور، حضرت (علیه السلام)را ديد و گفت: «هَل لَکَ إِلَيَّ مِن حَاجَۀٍ تَأمُرُنِي بِهَا؟» آيا حاجتي داري که من را به آن دستور بدهي؟ «فَقُلتُ لَهُ لاَ» من به او گفتم: نه. «فَهَل أَنتَ مُعطِي سَيفَ رسول الله فَإِنِّي أَخَافُ أَن يَغلِبُکَ القَومُ عَلَيهِ» آيا شمشير پيامبر را که دست شماست به من مي دهيد من مي ترسم که اين قوم بيزند و شمشير را از شما بگيرند؟
عجيب است کربلا تمام شده است و يزيد هم رفتند و هر آنچه از اموال در دستشان بوده غارت شده است ولي شمشير در دست امام سجاد مانده است و حال که ماجرا تمام شده و شمشير در دست حضرت باقي است مي گويد که شمشير را به من بدهيد من مي ترسم که اين قوم شمشير را از شما بگيرند.
«فَقُلتُ لَهُ لاَ» حضرت به او فرمودند نه، بعد گفت: «لَإِن أَعطَيتَنِي لاَ يُخلَصُ إِلَيهِم أَبَداً حَتَّي تُبلَغَ نَفسِي» قسم به خدا اگر اين شمشير را به من بدهي به هيچ وجه دست آنها به آن نمي رسد تا اينکه جانم به گلوگاه برسد و از بدن خارج شود. بعد خود مسور گفت: علي ابن ابيطالب از دختر ابوجهل خواستگاري کرد در حاليکه فاطمه هم همسر او بود و از پيامبر اکرم شنيدم که روي منبر سخنراني مي کند «وَ أَنَا يَومَئِذٍ مُحتَلِمٌ» من در آنروز محتلم بودم «فَقَالَ إِنَّ فَاطِمَۀَ مِنِّي» حضرت فرمودند: فاطمه از من است و من نگران هستم که اينکار موجب شود که او دينش را از دست بدهد و سپس يکي از دامادهايش را که از بني عبد الشمس بود يادآوري کرد که از کفار بود و گفت داماد خوبي بود و با من صحبت کرد و آنکه گفته بود راست گفت که من غير از دختر شما زن ديگري نمي گيرم و من نمي خواهم حلال را حرام کنم که کسي نمي تواند چند زن بگيرد «وَلَکِن لاَ تَجتَمِعُ بِنتَ رسول الله وَ بِنتَ عَدُوِّ اللهِ أَبَدا» اما دختر رسول خدا با دختر دشمن خدا با هم جمع نمي شوند.
اين را بخاري نقل کرده است و نکاتي در اين روايت است که بعداً به آن اشاره مي کنيم.
متن دوم خلاصه متن اول است که از مسور روايت شده است که «أَنَّ عَلِيّاً قَدْ خَطَبَ بِنْتَ أَبِي جَهْلٍ» علي (علیه السلام) از دختر ابوجهل خواستگاري کرد و فاطمه زهرا (سلام الله عليها) اين مطلب را شنيد و نزد پيامبر رفت و گفت قوم تو گمان کردند که تو نسبت به دخترانت حساسیت نشان نمي دهي، علي از دختر ابي جهل خواستگاري کرده است «وَ قَامَ رسول الله وَ قَالَ أَنکَحتُ أَبِي العاص بن الربيع فَحَدَّثَنِي وَ صَدَقَنِي» من دختر به ابي العاص بن ربيع دادم و او به من راست گفت و به وعده اش وفا کرد و فاطمه پاره تن من است و من ناراحت مي شوم که او از چيزي بدش بيايد و قسم به خدا جمع نمي شود دختر رسول خدا و دختر عدو خدا در نزد يک شخص و به همين دليل علي از اين خواستگاري دست برداشت. (صحيح بخاري ـ جلد 3 ـ صفحه 1364 ـ حديث 3523 ـ کتاب فضائل الصحابۀ)
ما سؤال مي کنيم که به اين دو متن دقت کنيد در متن اول مي گويد قبل از اينکه هيچ اتفاقي بيافتد خاندان ابوجهل به نزد پيامبر اکرم آمدند و پرسيدند که آيا ممکن است ما چنين کاري بکنيم و از پيامبر اکرم اجازه گرفتند؛ پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: نه نمي شود. بحثي هم از حضرت علي (علیه السلام) نيست. در روايت دوم چنين مطرح مي کند و دوباره از خود مسور است که مسور بعد از مصيبات امام سجاد (عليه السلام) که از کربلا و شام برگشتند، شمشير را طلب مي کند!!! آیا معقول است به کسي که داغديده است چنين مطالبي به او بگوئيد؟ اين چه ربطي به شمشير دارد؟؟؟
سر و ته ماجرا هم با هم مناسبت ندارد و بعد مطالبي که نقل کرده است اين است که نمي گويد خاندان ابوجهل از پيامبر اجازه گرفتند بلکه مي گويد که علي رفت و خواستگاري کرد و به پيامبر خبر نداد. بعد خبر به پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسيد و پيامبر اکرم آمدند و سخنراني کردند؛ ولي نمي گويد که چه کسي خبر داد.
در روايت اول آمده که خود خاندان ابوجهل گفتند؛ ولي در اين روايت چيزي نمي گويد. در روايت سوم فاطمه زهرا (سلام الله عليها) به پدر خبر مي دهد؛ پس اين با روايت اول تعارض دارد؛ بعد حضرت زهرا مي گويد «هَذَا عَلِيٌّ نَاکِحٌ بِنتَ أَبِي جَهلٍ» ناکح يعني اينکه ازدواج کرده است و تمام شده است و خواستگاري نيست و بعد در ادامه مي گويد که «فَتَرَکَ عَلِيٌّ أَلخِطبَۀ» علي خواستگاري را رها کرد!!!
اينها چگونه با هم جمع مي شود؟ جداي از اينکه بخاري تلاش دارد براي حفظ احترام صحابه اين متن را نقل کند، متن اول را هم نقل کرده است. دو جا اين متن را آورده است. بخاري در انتخاب و گزينش سخت ترين متن را که بر ضد اهلبيت است انتخاب مي کند.
اهلبيت که اين ماجرا را قبول ندارند، مي گويند که اين ماجرا نسبت دروغي بوده که به حضرت دادند. حضرت اصلاً به اين جريان فکر نکردند و چند روايت هم در اين زمينه داريم و مي توان به کتاب أمالي شيخ صدوق، صفحه 165، که با سند معتبر مراجعه کرد. همچنين از خود اميرالمؤمنين (علیه السلام) روايت شده که فرمودند «قَالَ عَلِيٌّ عليه السلام فَوَ اللَّهِ مَا أَغْضَبْتُهَا وَ لَا أَكْرَهْتُهَا عَلَى أَمْرٍ حَتَّى قَبَضَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَا أَغْضَبَتْنِي وَ لَا عَصَتْ لِي أَمْراً» قسم به خدا که لحظه اي فاطمه را خشمگين نکردم و لحظه اي او را اندوهگين نساختم تا زماني که از دنيا رفت و او هم مرا به خشم نياورد و لحظه اي با من مخالفت نکرد. (کشف الغمۀ ـ جلد 1 ـ صفحه 373)
اين نظر اهلبيت (علیهم السلام) و خود اميرالمؤمنين (علیه السلام) درباره اين روايت است. مسور هم که اين روايت را نقل کرده است اولاً از طرفداران سرسخت عبدالله بن زبير است؛ عقيده عبدالله بن زبير مشخص است و خوارج هم که با او ارتباط داشتند.
ذهبي از زبير بن بکار نقل مي کند که «کاَنَتِ الخَوَارِجُ تَغَشَّاهُ يَنتَحِلُونَهُ» خوارج نزد او مي رفتند و او را از خود مي دانستند. (سير اعلام النبلاء ـ جلد 3 ـ صفحه 391)
باز در جاي ديگر نقل مي کند که او هر زمان نام معاويه را مي برد بر او درود مي فرستاد. عروۀ گفته است که نشنيدم که مسور معاويه را ياد کند «إِلاَّ صَلَّي عَلَيهِ» مگر اينکه بر او درود ميفرستد. (سير اعلام النبلاء ـ جلد 3 ـ صفحه 392)
آيا روايت چنين شخصي در حق اهلبيت با دو متن متعارض قابل قبول است؟!! آن هم زماني که بار سنگين مصيبت روي دوش امام سجاد (عليه السلام) بوده است!!!
نکته جالب اين است که بايد ديد مسور چه زماني به دنيا آمده است؟
«قَالَ يحيي بن بُکَير وَ کَانَ مَولِدُهُ بَعدَ الهِجرَۀ بِسِنَتَينِ وَ قَدِمَ المَدِينَۀ فِي ذِي الحَجّۀ بَعدَ الفَتحِ سِنَۀَ ثَمَان» اين آقا سال دوم بعد از هجرت به دنيا آمده است و بعد از فتح مکه، وقتي که شش ساله شده بود به مدينه آمد.
در ضمن خودش در روايت مي گويد در زماني که پيامبر سخنراني مي کرد من محتلم بودم !!! محتلم کسي است که بالغ شده باشد، پس زماني که پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنيا رفتند او هفت سال و اندي داشته است و اين ماجرا طبق نظر خودشان يکسال و اندي قبل از رحلت پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است. خود ابن حجر عسقلاني مي گويد اين روايت خيلي مشکل دارد، چون مورخين اختلاف ندارند که او بعد از هجرت به دنيا آمده است «وَ قِصَّۀُ خُطبَۀِ عَلِي کَانَت بَعدَ مَولِدِ المِسوَر بِنَحوِ مِن سِتّ سِنِينَ أَو سَبعَ سِنِين» ماجراي حضرت علي (علیه السلام) وقتي اتفاق افتاده که مسور 6 يا 7 ساله بوده است، پس چگونه بچه شش يا هفت ساله محتلم مي شود؟!!!
مي گويند که احتمال دارد مقصودش احتلام لغوي باشد، که آن عقل است. باید گفت ما  احتلام در معنای عقل را در لغت پيدا نکرديم. در لغت معناي رايج احتلام همان معناي بلوغ جسمي است. بر فرض هم که احتلام در معنای بلوغ عقلی باشد همين آقا در صحيح مسلم نقل کرده است که من کارهايي مي کردم که خلاف عقل بود و حتي کارهايي که بچه 4 يا 5 ساله ياد مي گيرد را انجام نمي داده، برای مثال مي گويد من در آن زمان عورت خود را نمي پوشاندم.
روايتي است در صحيح مسلم، جلد 1، صفحه 268، که مي گويد سنگي بود که سنگين بود و من هم لباس سبکي داشتم، لباسم باز شد و من نخواستم سنگ را زمين بگذارم و سنگ را به مکانش رساندم، بعد پيامبر اکرم فرمودند برو لباست را بردار و بدون لباس راه نرو.
کسيکه نمي فهمد بدون لباس راه رفتن زشت است، آيا محتلم و با عقل به حساب مي آيد؟!! اين چه معنايي است که اهل سنت مطرح مي کنند؟!!
جداي از اينکه اصلاً اين ماجرا با اصل قواعد تاريخي هم قابل اثبات نيست، طبقات الکبري، جلد 8، صفحه 262، نقل کرده است که دختر ابوجهل تا زمان فتح مکه اسلام نياورده و بعد از اسلام آوردن هم به جاي حضرت علي (علیه السلام) با شخص ديگري ازدواج کرده است. همان طبقات الکبري مطرح کرده است، تا زمانيکه پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حيات بودند اين خانم به مدينه نيامده است. اين را الإستيعاب جلد 3، صفحه 1024، نیز نقل کرده است.علاوه بر این اين خانم، «جويريه» از کساني بوده که دشمني با پيامبر اکرم و خاندانش داشته است.
ابوجهل به دست اميرالمؤمنين (علیه السلام) در جنگ بدر کشته شده است.
بلاذري در انساب الاشراف جلد 1، صفحه 157، در روايتي نقل کرده است که در فتح مکه، وقتي ظهر شد پيامبر اکرم در فتح مکه به بلال دستور دادند اذان بگويد. بلال به بالاي بام رفت و اذان گفت. جويريه گفت: خدا به پدرم کرامت کرد که مرد ولي صداي فرياد اين غلام را روي کعبه نشنيد.
زني که چنين اعتقادي دارد آيا حاضر است با قاتل پدرش، حضرت علي (علیه السلام) ازدواج کند؟!!
اين خيلي عجيب است. حتي اين زن اعتقاد داشته که پدرش پيامبر بوده است «وَ لَقَد جَاءَ إِلَي أَبِي أَلَّذِي کَانَ جَاءَ إِلَي مُحَمَّدٍ مِنَ النُّبُوَّۀِ» همان چيزي که به پيامبر اکرم نازل شد پيش پدر من هم آمد، ولي پدرم به خاطر اينکه نخواست با قومش مخالفت کند آن را رد کرد. (اخبار مکه ـ جلد 1 ـ صفحه 275)
آيا معقول است که حضرت علي (علیه السلام) از چنين زني خواستگاري کند ؟!!
اين مطلب خيلي مشکل است و باز تصريح کرده است که ما قاتلين بستگانمان را دوست نداريم «قَالَت لَقَد رَفَعَ اللهُ ذِکرَ مُحَمَّد» درست است که خدا ياد محمد را بالا برده است «وَ أَمّا نَحنُ فَنُصَلِّي» و ما هم به زور نماز مي خوانيم «لَکِن لاَ نُحِبُّ مَن قَتَلَ أَقرِبَائِي» ولي کسي که بستگان ما را کشته است دوست نداريم. (اخبار مکۀ ـ جلد 1 ـ صفحه 275)
آيا معقول است که اين شخص بخواهد همسر اميرالمؤمنين که سرسخت ترين جنگ آور جنگهاي پيامبر با کفار بوده است، بشود؟ مشخص است که در اينها يک حيله و نيرنگي به کار رفته است!
بخاري دچار همين نيرنگ شده است و فريب اين حيله را خورده و رواياتي که بر ضد اميرالمؤمنين بوده نقل کرده است. با عقيده اي که خود او داشته است در گزينش روايات، روايتي را انتخاب کرده که بيشترين ضرر را بر اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) وارد مي کند؛ ولي در مقابل اگر کسي از حزب مقابل اهل بيت (عليه السلام) باشد بخاري تلاش فراواني مي کند تا اشکال او را بپوشاند.
من چند نمونه را براي اثبات اين مطلب از صحيح بخاري عرض خواهم کرد که نکات بسيار مهمي دارد.

شاهد اول

در صحيح بخاري، جلد 5، صفحه 2003، حديث 4927، نقل مي کند «کَانَ النَّبِي صلي الله عليه و آله و سلم عِندَ بَعضَ نِسَائِهِ» پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد بعضي از همسرانشان بودند (دقيقاً نمي گويد نزد چه کسي بوده اند) «فَأَرسَلَت إِحدَي أُمَّهَاتِ المُؤمِنِينَ بِصَحفَۀٍ فِيهَا طَعَامٌ» يکي از همسران حضرت سيني غذا فرستاد «فَضَرَبَتِ الَّتِي النَّبِي صلي الله عليه و آله و سلم فِي بَيتِهَا يَدُ الخَادِم» آن زني که پيامبر اکرم در خانه اش بودند به زير دست خادمي که غذا را آورده بود زد «فَسَقَطِ الصَّحفَۀ» سيني افتاد و همه اش ريخت؛ «فَجَمَعَ النَّبِي» پيامبر اکرم تکه هاي آن را جمع کردند. «وَ ثُمَّ جَعَلَ يَجمَعُ فِيهَا طَعَامُ الَّذِي فِي الصَّحفَۀ» غذائي که در ظرف بود را جمع کردند و حضرت فرمودند مادر شما حسودي اش گرفته است و غيرتش گل کرده است «ثُمَّ حَبَسَ الخَادِمُ حَتَّي عُطِيَ بِصَحفَۀِ الَّتِي مِن عِنَدَ هِيَ فِي بَيتِهَا» بعد گفتند که خادم اينجا بايست! رفتند سيني از زني که در خانه اش بودند را آوردند و سيني سالم را به غلام دادند که به آن همسر ديگرشان بدهد که غذا را فرستاده بود. زني که سيني را شکست بايد سيني شکسته دست خود او بماند.
مشخص است که يکي از زنان پيامبر حسادت به خرج داده است نسبت به همسري ديگر و همانطور که علماء اهل سنت گفتند حسادت زنانه تا زماني که زن کاري انجام ندهد اشکالي ندارد؛ اما اگر زن مرتکب خلاف شرع شود به خاطر حسادت زنانه اين گناه دارد و اصل حسادتش هم مشکل ساز است و مذموم است.
در اينجا نام آن همسر حذف شده است و مشخص نشده است، آيا نام اين همسر در کتب ديگر آمده يا بخاري خودش اين نام را حذف کرده است و صلاح نديده که مطرح کند.
احمد بن حنبل که هم عصر بخاري است در مسند احمد، جلد 3،  صفحه 105، حديث 12046، همين روايت از انس را نقل مي کند که «کَانَ أَنَّ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم عِندَ بَعضَ نِسَائِهِ قَالَ أَظُنُّهَا عَائَِشَۀ» انس گفته گمان مي کنم که اين زن عائشه بوده است.
سند هم به اينگونه است از حُميد از انس و در آنجا هم همين طور بود که از حُميد و او از انس نقل کرده بود. يا در آن دو نفري که بين حُميد و بين بخاري بوده اند به بخاري متن را اشتباه گفته اند و يا اينکه خود بخاري متن را تغيير داده است؛ در هر صورت اينجا اشکال دارد بخاري که تلاش دارد علم را منتقل کند، چرا سعي نکرده همانطوري که احمد بن حنبل اين روايت را نقل کرده و متن را کامل آورده و همسر را مشخص کرده است متن را کامل بیاورد؟!
احمد بن حنبل صريحاً گفته است انس بن مالک گفته است که آن زن گمان مي کنم عايشه بوده است. اين یکی از شواهدی است که بخاري قسمتهاي حساس را حذف مي کند.

شاهد دوم

سمرۀ بن جندب از دار و دسته معاويه به شمار مي رفت؛ از طرف معاويه حاکم بصره و کوفه بود. پيامبر اکرم رو کردند به عده اي از اصحاب و فرمودند آخرين کسي که از شما از دنيا برود از اهل آتش خواهيد شد؛ سمرۀ آخرين کسي بود که از دنيا رفت .
اما چون بخاري تمايل ندارد مذمتي راجع به اين افراد نقل شود، روايتي را که صريحاً در مذمت اين شخص است تحريف مي کند و به جاي نام او کلمه فلاناً را مي آورد، روايت صحيح است و در صحيح مسلم، جلد 3، صفحه 1207، آمده است. از ابن عباس نقل شده که «قَالَ بَلَغَ عُمَر» به عمر خبر رسيد «أَنَّ سَمُرَۀ بَاعَ خَمراً» سمرۀ بن جندب خمر فروخته است «فَقَالَ قَاتَلَ اللهُ سَمُرَۀ» گفت: خدا سمرۀ را بکشد.
پس اولاً ثابت مي کند يکي از صحابه شراب فروشي کرده است. دوماً خليفه دوم او را نفرين کرده است. «أَلَم يَعلَم أَنَّ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم قَالَ لَعَنَ اللهُ اليَهُودَ حُرِّمَت عَلِيهِمُ الشُّحُومِ فَجَمَلوُهَا فَبَاعُوهَا» آيا خبر ندارد که پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) يهودي ها را لعنت کرد به خاطر اينکه دنبه بر آنها حرام بود و خودشان نخوردند و فروختند و پولش را خوردند. سمرۀ شراب بر خودش حرام است و فروخته و پولش را خورده است.
پس نکته سوم اين است که شبيه همين لعنت پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شامل او هم مي شود وگرنه مناسبتي نداشت که خليفه سوم اين روايت را اينجا نقل کند.
سه اشکال بر سمرۀ در اين روايت وارد است. در صحيح بخاري جلد 2،صفحه 774، حديث 2110، و از حميدي «بَلَغَ عُمَر أَنَّ فُلاَناً بَاعَ خَمراً» به عمر خبر رسيد که فلاني شراب فروخته است.
روايت بالا که در صحيح مسلم بود اعتقاد به عدالت تمام صحابه را خراب مي کند. اين چه عدالتي است که با شراب فروشي جمع مي شود؟! اين چه عدالتي است که با نفرين و لعنت صحابي جمع مي شود؟! لذا بخاري به جاي نام سمرۀ کلمه «فلاناً» را گذاشته است و خودش را راحت کرده است. شايد بگويند که اينکار کار بخاري نيست بلکه مشايخ بخاري اين نام را عوض کردند و ذکر نکردند. بخاري روايت را به صورت مستقيم از حُمِيدي نقل کرده است. خود حميدي مسند و کتاب روايت دارد. در مسند خود حميدي همين روايت دقيقاً با همين سند از سفيان از عمرو بن دينار از طاووس از ابن عباس نقل شده است و سند دقيقاً همان است. حُمِيدي که استاد بخاري است روايت را اينگونه نقل کرده است «بَلَغَ عُمَر بن الخطاب أَنَّ سمرۀ بَاعَ خَمرا» به عمر خبر رسيد که سمرۀ شراب فروخته است. (مسند حميدي ـ جلد 1 ـ صفحه 9 ـ حديث 13 ـ أحاديث عمر بن الخطاب)
پس شيخ بخاري روايت را صحيح نقل کرده است.
شايد بگويند بخاري اين روايت را درست نشنيده است، بخاري هم اين روايت را يک بار با نام سمرۀ نقل کرده است ولي بصورت شفاهي.
ابن عبدالبر در التمهيد، جلد 17، صفحه 401، اين روايت را از سعيد بن نصر و عبد الوارث بن سفيان که هر دو ثقه هستند، از قاسم بن أصبغ که او هم ثقه است نقل مي کند: «حَدّثنا محمد بن اسماعيل حدّثنا حميدي حدّثنا سفيان حدّثنا عمر بن دينار أخبرني طاووس» روايت را به بخاري مي رساند که بخاري به صورت شفاهي از حُميدي نقل کرده است «بَلَغَ عُمَر أَنَّ سمرۀ بَاعَ خَمراً» به عمر خبر رسيد که سمرۀ شراب فروخته است. پس شيخ بخاري روايت را صحيح نقل کرده است و مثل روايت قبل نيست که بگوئيم شايد شيخ بخاري در روايت تحريف کرده و يا دست برده است و نام عايشه را حذف کرده است!!!
بخاري درست شنيده است. وقتي که مي خواسته شفاهي نقل کند درست نقل کرده است ولي در کتاب خود روايت را تحريف کرده است. به جاي اينکه نام سمرۀ را ببرد خودش تغيير داده و يا کساني که بعد از او بودند و اگر بگويند که کتاب بخاري تحريف شده است که واويلا!!! بر کسي که ادعای صحت تمام روايات اين کتاب و حجت بودن آن را دارد. اگر بگويند کتاب ما تحريف شده است بايد بگوئيم که ديگر ما با شما بحثي نداريم.
اگر بگويند که کتاب تحريف شده نيست و بخاري روايت را تحريف کرده است، به جاي اينکه نام شخص را نقل کند از لفظ فلانا استفاده کرده است، ابن حجر تصريح مي کند خود بخاري اينکار را کرده است و این شخص از حجيت ساقط مي شود.
سؤال بعد اين است که اگر اين شخص مي خواست احترام صحابه را نگه دارد چرا در بقيه جاها که بر ضد برخي از صحابه که جانب اميرالمؤمنين (علیه السلام) را دارند و يا بر ضد خود اميرالمؤمنين (علیه السلام) بود اينکار را نکرده است؟؟؟
با اینکه متن بهتری وجود داشته است و تحریف هم در آن صورت نگرفته ولی با این حال رواياتي را با متن سخت تر را انتخاب کرده است. اين سؤالي است که ما از اهل سنت داريم پس چرا بخاري که روايت را درست شنيده است و هم درست برايش نقل شده است، روايت را در صحيح تغيير داده است.

شاهد سوم

ماجراي عثمان خليفه سوم و أسامۀ بن زيد است که مسلم نيشابوري در صحيحش روايتي را مي آورد که نشان مي دهد أسامۀ بن زيد انتقاداتي تند به خليفه داشته است، ولي بخاري وقتي روايت را نقل مي کند براي اينکه آبروي خليفه سوم را حفظ کند کلمه فلان را مي گذارد.
متن روايت اينگونه است که «حدّثنا أعمش عن شقيق عن أسامۀ بن زيد قَالَ قِيلَ لَهُ» به اسامه گفته شد «أَلاَ تَدخُلُ عَلَي عُثمَان فَتُکَلِّمَهُ» آيا نمي روي پيش عثمان که با او صحبت کني؟ «فَقَالَ أَتَرَونَ أَنِّي لاَ أُکَلِّمَهُ إِلاَّ أَسمَعَکُم» فکر مي کنيد که من هر وقت که با عثمان صحبت کنم بايد به شما خبر بدهم؟ «و الله لَقَد کَلِمتُهُ فِي مَا بَينِي وَ بَينَهُ» در جايي که کسي نبود و با او تنها بوديم و کسي هم نبود به او گفتم «مَا دُونَ أَن أَفتَتِحُ أَمرَ الله أُحِبُّ أَن أَکُونَ أَوَّلَ مَن فَتَحَ» ولي من دوست ندارم بابي را باز کنم که اولين شخص باشم (يعني باب اهانت به خليفه را من باز کنم) «وَ لاَ أَقُولُ لِأَحَدٍ يَکُونُ عَلَي أَمِير أَنَّهُ خَيرَ النَّاسِ بَعدَ مَا سَمِعتُ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يَقُولُ يُعطِي بِالرَّجُلِ يَومَ القِيَامَۀِ فَيُلقَي فِي النَّارِ» اما اگر کسي اميرم باشد من نمي گويم او بهترين شخص است؛ چون امير من شد. از پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شنيدم که روز قيامت مردي را مي آوردند و به آتش مي اندازند و روده هاي او بيرون مي ريزد «فَيَدُورُ بِهَا کَمَا يَدُورُ حِمَارَ بِالرَّحَي» با آن روده ها مثل الاغي که دور سنگ آسياب مي چرخانند او را هم مي گردانند «فَيَجتَمِعُ إِلَيهِ أَهلُ النَّارِ» و اهل نار دور او جمع مي شوند. «فَيَقوُلوُنَ يَا فُلان مَا لَکَ؟» فلاني تو ديگر چرا؟ «أَلَم تَکُن تَأمُرُ بِالمَعرُوفِ وَ تَنهَي عَنِ المُنکَرِ؟» آيا امر به معروف و نهي از منکر نمي کردي؟ «فَيَقُولُ بَلَي» چرا مي کردم. «قَد کُنتُ آمُرُ بِالمَعرُوفِ وَ لاَ آتِيَهُ» دستور به کار خير مي دادم ولي خودم انجام نمي دادم و از منکر نهي مي کردم ولي خودم سراغش ميرفتم. (صحيح مسلم ـ جلد 4 ـ صفحه 2290 ـ حديث 2989)
اين روايت نشان مي دهد که أسامۀ بن زيد در جلسات خصوصي انتقاداتي به عثمان داشته است که موجب نارضايتي ساير مردم شده است. اگر انتقاد آرام و بدون مشکل باشد که سبب پائين آوردن مقام خود عثمان نشود چه اشکالي دارد که در مقابل بقيه مردم مطرح شود؟ مشخص است که اين مطالب مقام و جايگاه عثمان را تهديد مي کرده است و منزلت او را پائين مي آورده است. لذا مي گويد من دوست ندارم اولين شخصي باشم که اينکار را انجام مي داده است؛ اما عثمان هم خير الناس نمي دانم.
البته اين روايت در صحيح مسلم نکته دارد که اهل سنت اعتقاد دارند که در زمان عثمان او برترين مردم بوده است ولي أسامه مي گويد که من خليفه سوم را برترين مردم نمي دانم. اين فرد صحبت هاي خوبي مي کند ولي خودش انجام نمي دهد و وضعيت عثمان را با روايتي که از پيامبر اکرم شنيده است تطبيق مي دهد و مي گويد او خير الناس نيست و ممکن است به خاطر اينکارهايش به جهنم برود.
اسامه می گوید عثمان کسي کهاست که امر به معروف بکند و حرف خوب بزند ولي خودش انجام ندهد و نهي از منکر بکند و خودش هم مرتکب شود.
همين روايت را هم بخاري در صحيح خودش، جلد 3، صفحه 1191، شماره 3094، کتاب بدأ الخلق باب صفۀ النار، نقل کرده است. روايت در صحيح مسلم با ذکر کلمه «أَلاَ تَدخُلُ عَلَي عُثمَان فَتُکَلِّمَهُ» نقل شده بود ولي بخاري به اين صورت نقل مي کند «قِيلَ لِأُسَامَۀ لَو عَطَيتَ فُلاَناً فَکَلَّمتُهُ» اگر بتواني بروي پيش فلاني با او صحبت کني... ، بعد اسامه گفت «فَقَالَ أَتَرَونَ أَنِّي لاَ أُکَلِّمَهُ إِلاَّ أَسمَعَکُم» فکر مي کنيد من هر وقت با عثمان صحبت کنم بايد به شما خبر بدهم... و در ادامه همان مطالب را مي آورد که مي گويد اگر کسي بر من امير باشد دليل نمي شود که بگويم تو خير الناس هستي ... .
سؤال مي کنيم مگر بخاري که ميگويد من تمامي روايات را خواندم و سيصد هزار روايت حفظ هستم و صد هزار سند صحيح و دويست هزار غير صحيح حفظ است شنيده بود روايتي را که شاگردش مسلم به صورت کامل با نام عثمان نقل مي کند؟؟؟ اگر نشنيده بود پس چرا این ادعاها در مورد بخاري مطرح می شود؟ اگر شنيده بود پس چرا کامل نقل نکرده است؟!
مگر در همين روايت نيامده که أسامۀ بن زيد گفته عثمان امير بر من بود و اگر به جنگي مي رفت خودش فرمانده بود و غير از خلفاء کسي بر او امير نشده است؟! پس چرا نام او را حذف کردند؟! اين را در کنار وضعيتي که بخاري نسبت به اهل بيت (عليهم السلام) و اميرالمؤمنين (علیه السلام) انجام داده بود بگذاريم.
جايي که نام اميرالمؤمنين، علي ابن ابي طالب (عليه السلام) است در بين متن ها سخت ترين متن را انتخاب کرده است!!! يک متن بحث خواستگاري از دختر ابوجهل است و يا روايت ابوتراب با اينکه متنهاي مختلفي دارد و برخي از اين متن ها هيچ اهانتي به اميرالمؤمنين ندارد؛ با این حال بخاري متني را انتخاب کرده است که اهانت به اميرالمؤمنين (علیه السلام) است. دعواي بين آن حضرت (علیه السلام) و فاطمه زهرا (سلام الله عليها) را نشان مي دهد و يا بحث چه چيزي موجب شده است که علي اينقدر خونريز شود را مطرح کرده است و يا روايتي که اميرالمؤمنين (علیه السلام) با پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد دين دعوا مي کرده است !!! حرفهاي ديني پيامبر اکرم را قبول نمي کرده است ... يا روايتي که مي گويد اميرالمؤمنين چهارمين خليفه نيست و طمع به خلافت داشته است و ... .
اين مطالب را بخاري به راحتي درباره اميرالمؤمنين (علیه السلام) نقل مي کند، با اينکه متني داريم که هيچ مشکلي ندارد و مي توان به صورت صحيح و بدون اهانت به اميرالمؤمنين (علیه السلام) آن را مطرح کرد ولي بخاري در گزينش روايات طوري انتخاب کرده است که تا مي تواند به اهل بيت (عليهم السلام) ضرر بزند.
به گفته برخي از بزرگان هر روايتي که يک بخشي و يا مدح و فضيلتي از اهل بيت (علیهم السلام) در آن روايت آمده است بخاري طوري روايت را نقل کرده که ضرري هم به اهل بيت (علیهم السلام) برساند !!! يا منقصتي را از صحابه که در آن روايت آمده است را حذف کند، اينها نکاتي است که در خواندن صحيح بخاري بايد مورد دقت قرار دهيم.
نکته ای بسیار عجیب در صحیح بخاری!!!
اما بحث بعد که راجع به صحيح بخاري بايد مطرح شود درباره بحث صحت اين کتاب است، آيا کتابي که الآن به دست ما رسيده است واقعاًَ همان صحيح بخاري است که خود بخاري نوشته است يا نه افراد ديگري هم در اين کتاب دست بردند؟
ما اينکه خود بخاري روايات را دستکاري مي کرده را ثابت کرديم. روايتي بود که حميدي در مسند خودش درباره سمرۀ آورده بود، مشخص شد خود بخاري دستکاري کرده است؛ اما يکسري روايات در صحيح بخاري آمده که اين روايات در سندش نام افرادي است که بعد از بخاري بودند !!! بعضي شاگرد بخاري بودند و برخي چند قرن بعد از بخاري بودند.
نکته ديگر هم که بايد به صورت مقدم اشاره شود تا اشکال به ما وارد نشود اين است که برخي اوقات شخصي کتابي را نقل مي کرد و شاگردها دور او جمع مي شدند مثلاً بخاري که کتاب بخاري را نوشته است و فِرَبرِي براي ديگر دانش آموزان مي خواند و شاگردها مي نويسند که حدثنا فربري که در صحيح بخاري چنين آمده است و فربري چنين گفت که در صحيح بخاري چنين آمده.
يعني اين فربري راوي کتاب مي شود و يا راوي از شيخش که فرضاً بخاري است؛ ولي در صحيح بخاري به گونه ديگري آمده است. شاگردان بخاري در کنار خود بخاري قرار دارند، اگر مراجعه کنيد کساني که متوجه اين اشکال بودند، چاپهاي مختلف را تحريف کردند و سندها را تغيير دادند. اگر به چاپي که من اشاره کنم مراجعه کنيد در صحيح بخاري، چاپ دارالفکر، سال 1401، جلد 1، صفحه 21، کتاب العلم، باب القراءۀ و العرض علي المحدّث، مي بينيد که در سند روايت به اين صورت است که مي گويد «أخبرنا محمد بن يوسف الفربري» محمد بن يوسف فربري که شاگرد بخاري است، آخرين کسي است که صحيح بخاري کامل از بخاري شنيده است وقتي که ما مراجعه کرديم يک نفر غير از او این را ادعا نکرده است که من صحيح بخاري را از خود بخاري شنيدم و هر سندي هم که هست ناقص است؛ اگر بر فرض ادعايي بود که فلاني صحيح بخاري را کامل شنيده است تمام سندها ضعيف است و غير از سند آقاي فربري که مي گويند اجماع بر اين سند است.
«أخبرنا محمد بن يوسف الفربري و حدثنا محمد بن اسماعيل البخاري» محمد بن يوسف شاگرد بخاري نمي گويد که استادم بخاري گفت تا بگويند که اين به اصطلاح همان نسخه برداري است بلکه مي گويد محمد بن يوسف به ما گفت و خود بخاري هم گفت که «قَالَ حدّثنا عبيد الله بن موسي عن سفيان قَالَ إِذَا عُرِضَ عَلَي المُحَدِّثِ».
اين روايتي که در صحيح بخاري آمده در نسخه المکتبۀ الاسلاميۀ الکبري هم نيست و اصلاً اصل را حذف کرده است چون ديده که وجود اين مطلب در صحيح بخاري مشکل ساز است و قابل توجيه نيست.
نمونه دومي که بايد نقل کنم در جلد 1، صفحه 50،کتاب العلم، باب کيف يقبض العلم، اگر شخصي بخواهد کتابي را نقل کند مشخص است که اول نقل روايت، مي گويد استاد من فلاني براي ما از صحيح بخاري خوانده است. مثلاً در اصول کافي در اول کتاب مي گويد سند من فلاني و فلاني و فلاني است تا به مرحوم کليني مي رسد اما در اينجا «حدثنا اسماعيل بن ابي اويس قال حدثني مالک عن هشام بن عروۀ عن أبيه» روايت را کامل نقل مي کند و بعد مي گويد «قال الفربري حدثنا عباس حدثنا قطيبۀ حدثنا جرير عن هشام نحوه» فربري شاگرد بخاري مي گويد عباس به ما خبر داد و عباس شيخ بخاري است و بعد قتيبه و بعد جرير و بعد هشام شبيه اين را نقل کردند.
يعني فربري مي گويد من اين را از جرير شنيدم و نمي گويد از بخاري شنيدم، اسم و سند فربري که نام بخاري در آن نيامده است در صحيح بخاري چکار مي کند؟؟؟ چطور نام فربري بدون اينکه روايت را از بخاري نقل کرده باشيد در صحيح بخاري آمده است؟! آيا او هم در نوشتن کتاب با بخاري صحيح بوده است؟ يا اينکه برخي از روايات را فربري شنيده است و برخي از روايات را بخاري شنيده است؟
در عمدۀ القاري، جلد 2، صفحه 132، کتاب العلم، باب کيف يقبض العلم، همين روايت را نقل مي کند که «قال الفربري حدثنا عباس» بعد جالب است که در فتح الباري، جلد 1، صفحه 195، کتاب العلم، باب کيف يقبض العلم، مي گويد «قوله قال الفربري هَذَا مِن زِيَادَاتِ الرَّاوِي عَنِ البخاري فِي بَعضِ الأَسَانِيدِ وَ هِيَ قَلِيلَۀ» کسي که از بخاري اين کتاب را نقل کرده از خودش اضافه کرده است و در برخي از سندهاست و حالا کم است و اشکالي ندارد.
سؤال مي کنيم که آقاي ابن حجر اگر شخصي يکبار دروغ بگويد مشخص مي شود که او دروغگو است يا نه؟! بايد صبر کنيم تا تمام حرفهايش ثابت شود که دروغ است و بعد بگوئيم که بله او دروغگو است؟!!
اين آقايي که صحيح بخاري را نقل مي کند و برخي روايات را از خودش مي آورد ممکن است در بقيه جاها هم به عنوان نقل صحيح بخاري دست برده باشد يا نه؟!!  اگر ممکن است پس اين صحيح، صحيح بخاري نيست بلکه بايد صحيح بخاري و فربري بايد باشد، و اگر ممکن نيست پس بگوئيد که چگونه ممکن نيست! حال آن که نام خود را در سند وارد کرده است و رواياتي را هم از غير بخاري نقل کرده است. همان کاري که عبدالله بن احمد بن حنبل راجع به مسند احمد انجام داده است و علماء اهل سنت کتابي به نام «زوائد عبدالله في المسند» آوردند و مطالبي که احمد خودش در مسند اضافه کردند گفتند اينها در مسند احمد نبوده است حال آيا جرأت دارند که در مورد صحيح بخاري شبيه اين مطلب را مطرح کنند و بگويند «زوائد الفربري في صحيح البخاري»؟!!
لذا در برخي از مشايخ بخاري اختلاف شده است و مي گويند که بخاري از اين شخص نشنيده است!!! پس چطور در صحيح بخاري نامش آمده است؟؟؟!!! اين براي علماء اهل فن مشکل ايجاد کرده است و از جمله ابن حجر که در برخي از موارد اشکالاتي مي گيرد مثلاً مي گويد بخاري از اين شخص نشنيده است.
 

منابع: 

منبع: آشنایی با صحیح بخاری، حجت الاسلام ابوالقاسمی
http://www.velayattv.com/fa/page.php?bank=archive&id=195